بنفـــشه کنار سنگ سیاه رقص آغاز می کند
انگار شادمانگی باغ را به نسیم شادباش می گوید
ای بنفشه ی بی قرار،ای هنوز نیامده بار سفر بسته
سرانگشتان تردت نوازش باران است دختر
تا کی
تا کــــجا
هی هی هر صبح نابلد بوسه بر سنگ سیاه و شعر فـــروغ بزنم...؟
هی هی مشت پر از آب خنک
بر سراروی داغ تو بپاشم...!؟
تازیانه ی تازی باد در گلوی گرد گلدان می پیچد
و بنفـــشه دیگر تـــب ندارد.
خسته از چنگ به رخ ماه کشیدن
لختی کنار سنگ سیاه و شعر فروغ ،افیون تنهائی می زنم
هرچه باداباد
تو آسوده باش
من جای تو تا ابد تــب دارم...!
دی ماه/۱۳۹۰ بندر بوشهر
تقدیم به همه ی دوستان:
سال نو مبارک.....
دوست دارم خودمو بغل کنم
فشار بدم
سه بار بزنم پشت کمر خودم
و سخت گریه کنم
هی به خودم نگم آروم باش
دلم می خواد
خودمو محکم دوست داشته باشم
نگم مرد که گریه نمی کنه
شب فقط منو می فهمه
و دریا
و خودم
که می دونه منو....
نزار قبانی...(رفاقت با تو)
چشمانت کارناوال آتش بازیست
یک روز در هر سال
برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد
رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست
رفاقت با باد دریا و سرگیجه
این آتش را
توی دلم
تو روشن کردی
دست کم
قدر گرم شدن دستی
کنارش بنشین...
خوبی بدست
بدی هم خوب
نفرت را عشق است...!
دست خدا و شیطان در یک کاسه است
برای انگولک کردن دل انسان...
شعری از نزار قبانی ...
«اشهد ان لا زنی غير از تو!»
شهادت میدهم
غير از تو
زنی نيست
که حماقت مرا تاب بياورد
و بر ديوانگیام صبور باشد
آن چنان که تو صبوری کردی!...
هوای حوصله ابریست
مرد افکن
و توبه شکن...
در من انگار هزار
آینه ترک خورده اویزان است...
کج دار و مریض
ای دل بی صاحب جا مگیر....
ساز دل به نام تو کوک می کنم
گلو می سوزد
دست در دامن تو
بوی مینار مادر
و شب بو هائی که کنار پیاله ی آب به دستم سپردی...
می شود تو را تا انتهای تو دوست داشت
آغوش تو دامنه ی دانای دماوند
من در تو پرسه می زنم
تا تو مرا از نو سرودی کنی
سرودی بر لبان دختران ایل
بر نی های چوپانان
سرودی برای سبز شدن کوچ...
دانه های تسبیح یکی یکی از بند پاره شده ی دلم بیرون میریزد
هر چه دست به زمین چشم به راه میکشم پیدا نمیکنم...
دستم بگیر
با بی توئی ها چه کنم...؟
می نویسم باران...
نمک می ریزد روی زخم دل...
به کجا چنین شتابان...؟
هنوز نیامده آهنگ رفتن کرده ای که چه؟
مهر بانو...
اینجا هوای گریه سخت ابریست.
این شعر عنوان ندارد
مثل من که نه نان دارم
نه جامه
و بهانه ای برای سرودن...
دوستان سلام از آنجائی که قرار بود من به چیزی یا کسی یا جائی اعتیاد نداشته باشم پس تا طلاع ثانوی شما رو به خدا و خدا رو به شما می سپارم...
اما اگر کسی کاری داشت ایمیل بزنه:matin4049@yahoo.com
با آرزوی سال خوب برای دوستان و تبریک نوروز شعر سال بد رو تقدیم می کنم.
سال بد
سال شکوه و شکایت
سال بد
در سال بد بند بند تنم پاره شد
دل در گرو دستی ندارم
به زمین تف نمی کنم
زمینی که برکت است
هر کجا چشم می چرخانم آسمان نیست
سکوت از بی کسی است
از گدایی
از هر چه نمی دانم
هر چه این حوالی….
سال بد٬ بد است.
بهمن ماه /۸۵
بندر بوشهر
1-نضامنامه ی ذهنی من وتو
در دست باد
و دل در گرو رفتن دارد.
2-من وتو سخت بیماریم
تنمان آبستن آبله
پا هایمان پینه بسته
و عرق می ریزیم
مثل تراکتوری که عشق می ورزد…
3-…
عشق می ورزد….؟
نكند شعر با تو بيايد و من خواب باشم
شعله ور يك مستي ناب باشم
نكند يار جنو بي ام بيايد و من
رو به سمت شمال در پيچ و تاب باشم
چه مد عظيمي فرا گرفته مرا امشب
چرا مجذور بي تو ماه هلال باشم
تو بگو چگونه با حضور چشمانت
مي توانم شبهيه يك عاليجناب باشم
من رستمم بي دست و بي چشم و بي چلچراغ
نكند برخوان تراژدي افراسياب باشم
سوم/دی ماه/88
بندر بوشهر...
امرداد....
بیا و بنشین بر پلک ترد شعر من
ونترس از استفهام لکنت و
جملات امری چشمانم
چه ماه سنگینی
امرداد
از این جمله ی امری نترس
من شما را دوست …
چه گفتم بانو …؟
ساعت سنگین
و هوای شرجی این بندر
برای عاشق شدن
برای جان کندن
اصلا جان می دهد برای با تو بودن
من شما را دوست…
اصلا شما مرا …؟
مردادماه/۸۶-بندر بوشهر
به اطرافم که خوب نگاه می کنم،انگار هیچ چیز امید وار کننده ای نیست.
نگو هست که خودم را می کشم.انگار فریب ریشه ام را سوزانده...!
احساس میکنم همه چیز و همه کس فریبند.چه تصور احمقانه ای است،تصور وجود خدا در همین نزدیکی...!
نه من چندان هم بر خلاف تصورم،از اطرافیانم بد تر نبوده ام بر خلاف میل باطنی اشان...!
اطرافیانی که گاها تو را به باد انتقاد از بدی ها و ناراستی ها می گیرند خود سرشار از بدی و ناراستی هستند...!نمی دانم کسی هست که این زخم را بفهمد؟
فقط مشکل این است که تو آنقدر بی رحمانه در مورد خودت با آرامش در حضور دیگران قضاوت کرده ای،و آنقدر به اطرافیانت حتی نزدیک ترین کسانت و حتی عزیز ترین کسانت اجازه داده ای ،که به همین راحتی و به همین گستاخی در کمال آرامش قضاوتت کنند.
تو را آنگونه که هستی ،نمی خواهند و نمی خوانند...
تو حتی ساده ترین حرفهایت را به ساده ترین کسانت نمی گوئی.خصوصی ترین نیازت را از خصوصی ترین کسانت نمی خواهی...راستی چرا؟
شاید مراعات همه کسانت را میکنی.همه اهالی این همه جنوب تشنه ی صحبت...!
شاید همه حق دارند ناراحت شوند جز تو،دل همه حق دارد تنگ شود ،بشکند،بریزد،بخورد،بکشد،حتی گریه کند جز دل ناماندگار بی درمان تو...!
لعنت به تمام راه های نرفته ی بی بازگشت...!ای کاش باد مرگ بیاید و دست بید مرا بگیرد و در کوچه پس کوچه های کودکی بگردد.شاید از پس شبی که پدر به مادر محبت کرد من به دنیا نیامدم...!
کدامتان از تراکتور بودن خسته شده اید...؟
از عشق ورزیدن بی دریغ ،با ادب بودن زیادی ،خندیدن بی دلیل ،نوازش کردن الکی ،رعایت کردن اجباری ،دیدن و دیده نشدن و... خسته شده اید...؟
من که پیامبر صلح و دوستی نیستم ،به خدا من هم همانگونه بوده ام که شمائید.چرا من باید رعایت کنم و شما بدور از چشم من ...؟دزدانه ،مثل همیشه خودم...!
چرا من روابطم افلاطونی و غیر افلاطونی تشخیص داده شود و شما ارسطوئی ...؟
چرا همیشه علامت سوال روی سر من باشد؟چرا انگشتتان همیشه به سوی من نشانه رفته...؟
خسته ام ...خسته ام
ای...دل دل ناماندگار بی درمان...
دیگر نام کسانم را به خاطر نمی آورم...!
دیدار به قیامت...سایه ها
همسایه ها...!
۱۹/آذر ماه/ ۸۸-بندر بوشهر
گاهی اوقات دلم از این وسعت بی واژه می گیرد
از این اتاق خالی و میز چوبی
گاهی دلم از این دق دل واپسین دریا می گیرد
گاهی دلم برای خودم می سوزد
درست است
حقیقت دارد
من آدم خوبی نبوده ام
اصلا تقصیر از خود من بود که از همان ابتدا
از همان ابتدای تابش نور نیمروز طلوع
با عینکی از جنس بلور به مردمان،به سگها
و به این همه علوفه ی گرسنه نگریستم
اصلا با من چکار دارید
از من چه می خواهید
در قرن خواب و چشمک و ناله
در رنگ ضربه و جرقه
در چشم لولا و گیره
از سرانگشتان ماسیده بر این سنگ خوش تراش
بر این سنگ چهار گوش نورانی چه می خواهید….؟
بگذارید آرام بگیرم
می خواهم رو به آسمان دو رکعت نماز عشق بخوانم
عشق…؟
راستی این واژه را کجا شنیده ام ؟
راستی درست نوشته ام
عشق….؟
بهمن ماه /78
بندر بوشهر


بگذار تا باد خبر چین تا آنسوی رود رویا
هوای علاقه ی عریان ما را
دست به دست
به گوش ستارگان بی شام و بی چراغ برساند
پس آرزوهایمان را در زورق باد شمال نهادیم و
حلقه و خلخال نقره را در دست -سماع-
حالا به پیشواز شهر ستاره می رویم
بک جایی حوالی همین دورادور آسمان
نزدیک تحویل سال نو
غزلی از استفهام حضرت حافظ و
احترام و سکوت و تماشا
و شوق دیدار نو به بهانه ی خواب باغ بابونه.
حالا تا ماه گریه و مردن از پس گریه وقت زیاد است.
لااقل کمی بخواب
بخواب تا کوچه داغدار دیدار دوباره به باز نیامدن نباشد.
مهتاب بی تاب انتظار دورترین رویای تو را دارد.
لااقل این ماه برج حامله،از همین حالا هم آغوش خیال توست
لااقل بخواب تا باران بند بیابد
و گنجشکان به باغ بابونه برگردند.
خردادماه/86 بندر بوشهر
گاهي وقتا... بعضي آدما هم مثل اسب يا حيوناي ديگه قبل از زلزله يا يك حادثه شبيه اون بال بال مزنند و پا زمين ميكوبند ...هيچ كس نميدونه چي ميگي جز خودت و خدا...لگد رفتن آيدا رو از خرداد سال 86 به زمين مي كوبيدم.ولي...
ميگن حرف برا گفتنه اگه تو دل بمونه ميگنده...
ولي من ميگم برخي حرفا برا نگفتنه...!اصلا قشنگي يا زشتي شون به نگفتنه...
حالا...
دوباره انگار لهجه درد گرفتم ...همان به كه اين راز سر به مهر بماند...
دست در دست بيدي در باد
با اين دل دل ناماندگار بي درمان
تو هم با ما نبودي..

وطن من قلب کسانی است که دوستشان دارم....
لورکا
درنای پیر چله نشسته بر برج بیضه ها
عقرب سیاه دیدگان ماه را کور می کند
زمان خسوف نزدیک است
شب داخلي خانه.
توي اتاق خواب زن روبروي آئينه نشسته و رژلب را آنچنان قرمز بر روي لب مي كشد كه انگار انار دلش تركيده روي لبش.
زن:هستي مامان زود باش دير شد.
كودك پائين پايش نشسته روي زمين و با زور و ضرب با جوراب و پايش ور مي رود.بوي عطر و ادكلن و سرخاب و ماتيك فضاي اتاق را پر كرده...
پدر نور من نبود ،شده تا حالا از كسي متنفر باشي و عليرغم ميل باطني سايه اش رو تمام زندگيت حس كني؟
و اين حس از روي حسادت يا خود كم بيني يا خود بزرگ بيني تو نباشه.و تمام اين ابعاد انساني خودت رو بشناسي.آيا شده حالت از همه چيز بهم بخوره و به مردنت راضي شده باشي.آخ كه در دل غمي دارم به قاعده ي آسمان.آسمان هم نور من نبود.من تو را در درخت ميجويم .در دريا...اين روزها دريا هم آرامم نمي كند.
آخ كه مي سوزم.
حال همه خوب است
تمام روز هایم بوی دلتنگی میدهد
وتمام دلتنگی هایم بوی سوختن
انگار خبری در راه است
فقط از خدا باید شعر بخواهم
شعری که در آن “ای کاش” نباشد.
با سر انگشت مگر بر تمام لحظه ها
خطی مورب میکشم
خطی که تا انتهای روزهای سوختنی
با تو بیاید.
شهریور ماه/86
اینجا حال همه خوب است
به جز گلی که در دهانه ی گرد گلدان نشاندم
اینجا حال همه خوب است بجز این دل دل پر تلواسه
که فریاد میکند:
غمی دارم به قاعده ی آسمان....
اینجا دست و دل بیدی در باد.
اینجا همه خوبند
خوبند
خوبند...
اما تو باور نکن.